نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟
ولی اینقدر می دانم که بی هیچ نیست.
زندگی دفتری از خاطره هاست...
چند برگی تو ورق خواهی زد
مابقی را قسمت...
من بي تو هيچم تو باورم نكن
خيسم زگريه تنهاترم نكن
عاشق نبودم تا با تو سر كنم
آتش نبودم خاكسترم نكن
اگه عاشقت نبودم اگه بي تو زنده بودم
تو بمون كه بي تو غصه مي خورم
اگه دل به تو نبستم
اگه اين منم كه هستم
ولي از هواي گريه ات پرم
اگه شكوه دارم از تو
اگه بيقرارم از تو
تو بمون كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره
به تو مي رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تويي...
دل كنده بودم از همزبونيت
پنهون نكردي از من نشونيت
من پا كشيدم از عهد بسته ام
تو پافشردي بر مهربونيت
اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه كنم دل اين دل شكسته رو
اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمي گشودم
به تو بستم اين دو بال خسته رو
اگه شكوه دارم از تو
اگه بي قرارم از تو
تو بمون كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره
به تو ميرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تويي
پست قبلی خداحافظی کردم ولی نه برای همیشه!بخاطر اینکه دیر به دیر میام!
سلام علیکم دوستای عزیز!
از اینکه کم میام و به بعضیا اصلا سر نمی زنم حسابی شرمنده ام!
اما مطمئن باشین به تک تکتون سر میزنم ولی نمی تونم کامنت بذارم.
از این به بعد خیلی کم میام.
لطف خودتونه که تنهام نمی ذارین و با نظراتتون کمکم می کنین.
مهتا جانم از شما حسابی شرمنده ام!غزاله جان و آرزو جان ممنونتان هستم.
فردایی در پیش است
سرسبزتر از امروز و دیروز
خواهم رسید
با یک بغل خاطره
با یک بغل عشق
با یک بغل دعا
از جنس آیینه ها
حتی پاکتر از آن ها
خواهم رسید به فردایی که سرسبزتر از امروز و دیروز هاست...
خدايا چقدر خوبي....
چقدر پاك و پاك و پاك...
چقدر مهربان...
چقدر بخشنده...
چقدر درگذرنده اي...
چقدر بي نظيري!
با اينكه ضعف جسمي ام از توان عبادتم كاسته است،
با اينكه خوابيدن بزرگ ترين كاري شده كه مي توانم انجام بدهم،
باز مرا فراموش نكرده اي!
هر كلمه ذكرم را برابر با هزاران كلمه ذكر مي گيري و يك ركعت نمازم را برابر با
هزاران ركعت!
خوابيدنم به ليست عبادت هايم علاوه مي شود و خنديدن و گريستنم پرثواب!
خدايا! مگر بنده اي مثل من چه انتظاري از تو دارد؟
به قول بهترين دوستم امسال ماه رمضون خيلي قشنگه، مثله هميشه!
خدايا كمكم كن تو اين ماه رمضون قشنگت...
به نام خدايي كه همين نزديكي ست...
با قلمي مي نويسم كه دلم برايم به ارمغان آورده است!قلمي پر از حرف و كلمه و جمله!
پر ازهواي دلتنگي! پر از شور و عشق و گاهي پر از ياس و نااميدي!
با اين قلم سخنان قلبم را بر كاغذ ذهن پياده مي كنم به اين اميد كه رهگذري نه چندان دور،
با خواندنش سهمي از خوشحاليم را، سهمي از دلتنگي هايم را حس كند!
ولي نه! قصدم ناراحت كردن يا خوشحالي بي جهت كسي نيست!
اصلا گوشت را جلو بيار! كمي نزديكتر،خب!
راستش اگر اين كلمات را بر كاغذ نياورم، پس تكليف كلمات ديگر چه مي شود؟
مگر براي حضور كلمات بايد سهميه داشت؟؟؟خب برگرد سرجايت!
گاهي كه از عالم و آدم مي برم، كاغذ و قلم است كه مرا تنها نمي گذارد!
باور كن!
در بدترين مواقع بهترين همدمم اين كاغذ سفيد و اين قلم سياه است.
مي داني! اين كلمات همانند مسافراني هستند كه سوار بر وسيله نقليه قصد مقصد دارند!
بايد به مقصد برسند!
البته بايد در نظر داشته باشم كه اين قلم زياد حرف گوش كن نيست!
گاهي مي نويسد چيزي را كه نبايد مي نوشت و گاهي نمي نويسد آنچه را كه بايد مي نوشت!
و من بزرگترين مشكلم همان حرف گوش نكني آخر است!
درست مثل حرف هايي كه بايد مي گفتم و نگفته ام!
بارها به اين موضوع فكر كرده ام و مي كنم!اما به نتيجه قانع كننده اي نمي رسم!
بيشتر اين تناقض هنگامي اتفاق مي افتد كه بايد حسم را به طرف مقابل بفهمانم!
((نكته اخلاقي:لطفا جوگير نشويد!موضوع عشق و عاشقي و اين چرت و پرت ها نيست!))
براي مثال اگر چند ماه پيش حرف هاي دلم را بر كاغذ مي آوردم يا بر زبان،
بهترين دوستم را ازدست نمي دادم و تنها نمي شدم!
البته خدا هميشه با منست و هواي مرا حسابي دارد و اتفاقي افتاد كه دوباره همديگررا
به دست آورديم وگر نه تا الان ديوانه شده بودم!!
بگذريم!(البته اهميت موضوع بسيار است و چشمان من به صفحه مونيتور حساس!)
تا بحال هزار قصه را شروع كرده ام! اما تا به حال هيچ كدام را به مقصد نرسانيده ام!
درست مثل هدف هاي خودم!هدف هايي كه فقط اسم هدف را به يدك مي كشند!درست مثل من
كه...
مي بيني؟كلمات چه به آساني به بازيت مي گيرند؟
چنان كودكانه و معصوم تو را به آغوش می كشند كه گذر زمان را حس نمي كني!
برخي كلمات بي گناه را آنقدر در مواقع ناجور استفاده كرده اند و كرده ايم كه
هر گاه به كلماتي همانندشان نيازمنديم بايد كلي دايره المعارف و فرهنگ نامه قرض بگيريم
تا بتوانيم معادل خوبي برايشان پيدا كنيم كه بار معنايي منفي نداشته باشند و راحت تر بتوانيم
استفاده شان كنيم!
تا مبادا كلمه را بگوييم و طرف دوقراني صافي هم نداشته باشد و آخر كارت به كرام الكاتبين ختم
شود!!!
اما بايد در نظر بگيريم كه برخي كلمات از همان بدو تولد و جد اندرجد منفي اند!
خدا جدشان را قرين رحمت فرمايد كه با بركت وجودي آنهاست كه خط قرمزها مشخص
مي شود!
برخي كلمات هم آنقدر لطيف اند كه حتي دل هم با شنيدنشان آرام مي گيرد.
(نكته كنكوري:برخي دل ها گوش دارند همانند دل ما!)
البته خيلي ها اين كلمات را در گنجينه دارند و خبر ندارند!برخي هم كلا كلمات لطيف سرشان
نمي شود!
همان به نام خدايي كه سرنوشت(تيتر) همه نوشته هايمان مي شود!
همان خدايي كه حضورش نزديكتراز رگ گردن مان است.
(...ونحن اقرب من حبل الوريد) و خدايي كه همين نزديكيست...
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار برملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هرقطب نما قبله نما خواهد شد...
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
رنگها رنگ دگر می گیرند...
عشقها می میرند...
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند...
بریدن بهترین بهانه ای بود برای نبودن!
پس تا گرهی دوباره خدا نگهدار...